X
تبلیغات
لحظه های عاشقی

لحظه های عاشقی

رسم عاشقي نيست با يك دل دو دلبر داشتن يـا ز جان يا ز جـــانان بايد دل برداشتن

صدای پای آب

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي"
ريه را از ابديت پروخالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 22:43  توسط پری  | 

یادمان باشد

یادمان باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ایم نه برای تکرار اشتباه گذشتگان.

یادمان باشد با کسی آنقدر صمیمی نشویم شاید روزی دشمنمان شود.

یادمان باشد با کسی دشمنی نکنیم شاید روزی دوستمان شود.

یادمان باشد روزگار خوش است وتنها دل ها، دل نیست.

یادمان باشد پاکی کودکی مان را از دست ندهیم.

یادمان باشد زمان بهترین استاد است.

یادمان باشد قبل از هر کاری با انگشت به پیشانیمان بزنیم تا بعدا با مشت بر فرقمان نکوبیم.

یادمان باشد امید کسی را از او نگیریم شاید تنها چیزی باشد که دارد.

یادمان باشد که عشق کیمیای زندگیست.

+ نوشته شده در  89/05/06ساعت 22:49  توسط پری  | 

چشم تو

من ودل آمده بودیم به مهمانی تو

هر دو لبریز غزل غرق گل افشانی تو

دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست

من همه محو دل و او همه حیرانی تو

شب شعری که به پا بود ودر آن صبح لطیف

برد ما را به شب خیس و غزل خوانی تو

من دچار شدم وقتی نگاهم کردی

دل گرفتار همان موسم بارانی تو

چشم تو خلوت خوبی ست اگر بگذارند


+ نوشته شده در  89/05/06ساعت 21:1  توسط پری  | 

گفتگو با خدا


Interview with god
گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید.

God smiled
خدا لبخند زد

My time is eternity
وقت من ابدی است.

What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟

What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

Go answered ….
خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.

By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.

They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود.

Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.

That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

And then I asked …
بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟

God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.

To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد.

learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.

And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.

To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم.

Always
همیشه
+ نوشته شده در  89/01/26ساعت 19:10  توسط پری  | 

ماه گرد حلقه ها

طعم تلخه دوریامون ، سختی و صبوریامون
همه هیچ اند پیش پای عشق پاک و بی ریامون
وقتی از ستاره دوریم حتی وقتی سوت و کوریم
وقتی از تو خاطرات عاشقی هم بی عبوریم

گره گرم نگامون ، نرمی لبخندهامون
لحن عاشق صدامون ، لحظه لحظه قصه هامون
سوسوی ستاره هامون ، چشم از دوری جدامون
یادمون میاره روزه ماه گرد حلقه هامون

می دونم تلخم و تندم ، می دونم بدیم زیاده
اما اینو هم می دونم که خدا تو رو یه هدیه به منه دیوونه داده
می دونم لجباز و قدم ، گاهی هم بی حس و چوبی
اما اینو هم می دونم با تموم این بدی هام که چه قدر عزیز و خوبی

می خوام این رسم قشنگه ناب عاشقانه هامون
تا ابد تا لحظه ی مرگ تا سکوت قصه هامون
بمونه بین من و تو ، حک بشه تو لحظه هامون
رسم زیبا و عزیزه ، ماه گرد حلقه هامون
                 

+ نوشته شده در  88/12/19ساعت 20:31  توسط پری  | 

کبوتر


توي سرماي زمستون يه كبوتر روي ايوون
خيس شده پرهاي نازش ديگه بالاش نداره جون
بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بالشو بسته
يه دلش پر اضطراب يه دلش پر از اميده
توي آسمون آبي اون هنوز جفتي نديده
دلشو زدش به دريا بره دنبالش به هر جا
اما افسوس يه شكارچي نشسته پشت درختا
تا بلند مي شه ز ايوون ميريزه روي زمين خون
تا ميريزه رو زمين خون ميشينه جفتش رو ايوون
بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بالشو بسته
يه دلش پر اضطراب يه دلش پر از اميده
توي آسمون آبي اون هنوز جفتي نديده
+ نوشته شده در  88/11/09ساعت 12:7  توسط پری  | 

وقتي خودم را به اندازه کافي دوست داشتم

        وقتي خودم را به اندازه کافي دوست داشتم....

از خدا خواستم عشق را به من بياموزد تا عاشق شوم بعد  آن را به معشوقم هديه دهم

        وقتي خودم را به اندازه کافي دوست داشتم 

از خدا خواستم  مرا شايسته کند تا لياقت آن چه راکه ندارم بدست آورم

        وقتي خودم را به اندازه کافي دوست داشتم

از خدا خواستم آنقدر توانايي به من بدهد تا در ميان زيبايي هاي دنيا گم نشوم

        وقتي خودم را به اندازه کافي دوست داشتم

از خدا خواستم  صبري همانند صبر ايوب به من دهد تا بتوانم درد دوري معشوقم را تسکين دهم

+ نوشته شده در  88/09/14ساعت 21:10  توسط پری  | 

هر چی بخوای


به خاطر دلم شده یه شب بیا به خوابم

برای لحظه ای شده بیا بمون کنارم
نکنه یه روز بری سفر بری یه روزی بی خبر
دلم میگیره نازنین بیا منو با خود ببر
هر چی بخوای همون میشم برات میمونم همیشه
اگه بگی دوسم داری هر چی بخوای همون میشه
به خاطر تو از خودم از همه دنیا میگذرم
دنیا چیه به خاطرت از دل و جونم میگذرم
هر چی که عشقه با نگام نثار چشمات می کنم
گلای دنیا رو همه نثار دستات می کنم
هر چی بخوای همون میشم برات میمونم همیشه
اگه بگی دوسم داری هر چی بخوای همون میشه
ستـاره هـاي آســمـون کــمــه بـريـزم رو سـرت
عطر يه دنيـا گل سـرخ مي ميـرم از عـطـر تـنـت
خورشيد و ماهو مي گيرم از آسمون اون چشات
دنـيـا رو آتـيــش مي زنــم بـا هـــرم داغ نفسات
هر چی بخوای همون میشم برات میمونم همیشه
اگه بگی دوسم داری هر چی بخوای همون میشه
هر چی بخوای همون میشم برات میمونم همیشه
اگه بگی دوسم داری هر چی بخوای همون میشه
+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 21:26  توسط پری  | 

تنهایی ماه


در تمام طول تاریکی
سیرسیرکها فریاد زدند:
"ماه،ای ماه بزرگ..."
در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتناک
سوی بالا می رفت
ونسیم تسلیم
به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
وهزاران نفس پنهان،در زندگی مخفی خاک
ودرآن دایره ی سیار نورانی ،شب تاب
دغدغه در سقف چوبین
لیلی در پرده
غوک ها در مرادب
همه با هم،همه با هم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند:
"ماه،ای ماه بزرگ..."
در تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید...

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت 23:12  توسط پری  | 

دل من

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
اما خيلي تنگ ميشه گاهي مي ترسم بميره
اما بازم به خودش مياد و سوسو ميزنه
باز حياط خلوت سينمو جارو ميزنه
مي گمش تا كي ميخواي عاشق بشي و بشكني
به روي خودش نمي ياره مي پرسه بامني
با كيم با توی عاشق پیشه ی سر به هوا
با توي ديوونه ي در به در بي سر و پا
با تو كه هر چي دارم مي كشم از دست توئه
با تو كه هر جا ميرم مسير در بست توئه
كي مي خواي دست از سر آبروي من برداري
كي مي خواي عقلي كه دزديدي سر جاش بذاري
كي مي خواي بزرگ بشي سنگين بشيني سر جات
سر به راه بشي و دنيا رو نذاري زير پات

+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 18:31  توسط پری  |